تبليغاتX
یک بهانه

یک بهانه

تب و عطش



عقاب پیر نگون بخت آفتابم من
که شعله های شفق سوخت شاهبالم را
در این کویر بلا کیست تا تواند راند
ز گرد لاشه ی من کرکس خیالم را

چنان به حسرت پرواز خو گرفته دلم
که سرنوشت خود از خاکیان جدا بینم
چنان به شوق پریدن ز خود رها شده ام
که عکس خویش در آینه ی هوا بینم

من استخوانم من پاره استخوانی سرد
که دستی از بدن گرم شب بریده مرا
من آسمان شبم در حباب سربی ابر
که جلویی ندهد پرتو سپیده مرا

دلم پر است ولی دیده ام ز اشک تهیست
چه آفتیست غمین بودن و نگرییدن
جه آفتیست که چون شاخه خزان دیده
در آفتاب ز سرمای خویش لرزیدن

تبی نماند که در من عطش بر انگیزد
عرق نشست بر آن تن که همچو آتش بود
چه شد که شعله سوزان به دست باد سپرد
شبی که در نفسش گرمی نوازش بود

کنون به خویش نظر میکنم جو ماه در آب
تنم ز روشنی سرد خویش میلرزد
جهنمی که در او سوختم فروزان باد !
که شعله اش به نسیم بهشت می ارزد

شکسته بال عقابم تپیده در شن گرم
نگاه تشنه ی من در پی سرابی نیست
دلم به پرتو غمناک ماه خرسند است
 که در غبار افق برق آفتابی نیست

                                             
                                                                       شعری از: نادر نادرپور






+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 20:39  توسط   | 

بهانه ۴۶



نگاهش سرد و غمگین است


نمی‌ دانم هوای دلش از چه رو بارانیست


 شگفتا آن همه وسعت


 پنداری امشب


بر صفحه چشمان من آرمیده است


گویی چشمانم آبی ست


بارانی ست


آسمان با همه عمقش امشب در نگاهم جاریست



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 3:42  توسط   | 

ارغوان


ارغوان
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی است هوا؟

یا گرفته است هنوز؟

من درین گوشه که از دنیا بیرون است،
آسمانی به سرم نیست،
از بهاران خبرم نیست،

آنچه می بینم دیوار است

آه، این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می‌ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی است

هرچه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده،

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده،
یاد رنگینی در خاطر من گریه می‌انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است؟

وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می‌افزاید

ارغوان
پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی برین دره غم می‌گذرند؟

ارغوان
خوشه خون
بامدادان که کبوترها
برلب پنجره باز سحر غلغه می‌آغازند،

جام گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر،

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان
بیرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان

شاخه همخون جدا مانده من


                                                                        هوشنگ ابتهاج



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 16:50  توسط   | 

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست




این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست 
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست


آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی

طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست

آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست


در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست


در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی است که در ساحل دریای عدن نیست


در پیکر گلهای دلاویز شمیران 

عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست


آواره ام و خسته و سرگشته و حیران

هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست  


آوارگی وخانه به دوشی چه بلاییست 

دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست 


من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ 

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست.


هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران  

بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست.


پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست.


هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ 

چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست 


این کوه بلند است ولی نیست دماوند 

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست 


این شهرعظیم است ولی شهرغریب است  

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
                                                                                            دکتر خسرو فرشید ورد


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 2:2  توسط   | 

بهانه ۴۵


 گر تو می دانستی


که من اینجا با خود


به چه می‌‌اندیشم


باغ تنهایی من


سبز تر از سبز چمن


سرخ تر از غنچه نو رسته باغچه همسایه


اقیانوس دلم آبی‌ آب


نفسم آتش گرم


نه دلم در هوس سفره رنگین شماست


نه سری در سر و سودای شما می دارم


پرسش من این است


که در این اطمینان


در سکوت بیشه


مگر از واکنش گٔل به نسیم نگران باید شد


یا که از صحبت باد در گوش شبنم خبری باید جست


گر چه با لمس خزان


زرد شد برگ عقاقی


من مثال آن‌ سرو


پر از اندیشه تکرار هیاهوی بهار


سبز باقی‌ ماندم


من پر از تکرارم


من پر از آغازم


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 1:48  توسط   | 



صدای من نمی‌‌رسد به گوش آسمان کر


نه یک ستاره می‌‌رود به سوی آسمان ما



ترانه سکوت من، حکایتیست در دلم


بلرزد آسمان شب، ز هر یک از ترانه ها



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:7  توسط   | 

خودکشی


آره میدونم تسلیم دیروز هستی


گرفتی دیگه تصمیم و بارتو بستی


وقتی که بدترین خاطره هات


به تو میگه که دیگه باید خاتمه داد


سراسر وجودت خدشه دار شده


شاکی از مادرتی که بچه دار شده


به این دنیا اومدی و ناخوانده شدی وارد


حالا هم که می خوای نارانده بشی خارج


کسی به زندگی تو وارد نشد


عمر تو به مو رسید و پاره نشد


ولی حالا خودت می خوای اونو پاره کنی


ولی دست نگه دار این کار تو نیــست


می خوای بمیری تا که بدونن بلکه قدرت


یک شعر بنویسن رو سنگ قبرت


بگن حرفاش بین همه گم بود بیچاره


مثل جوک! یکی سر خاکت کمپوت بیاره؟!


فکرت میکنه دلتو قانع


که جونت رو زمین گروگانه


ولی بس کن الآن عصبی هستی


این نمی تونه باشه نظر اصلیت


تو می دونی که سکوت بدنت برابره با شکست و سقوط وطنت


نرو که رفتنت دیگه بستن در دفتر آینده هاست ...



بمون با من بتاز


پاینده باش


آینده هارو با من بساز



حالا چی شده واسه مرگ چراغت سبزه ؟


واسه نجات رسیده همین یک راه به مغزت ؟


می خوای خودتو بکشی بری که چی ؟


شیطونو لعنت کن و بگیر بشین !


فکر می کنی وقتی بری اون دست پل


فرشته ها منتظرتن با دسته گل؟!


نه مطمئن باش از این خبرا نیست !


خیلی رفتن و تو هم یک نفری تو لیست


 پاشو حالا بتکون گرد و خاکتو


بترکون این جهان سرد و ساکتو


پاشو بگو خیلی مونده من خسته شم !!


خودکشی هم  داره واسه تو کسر شأن


درد گاهی با درسه اگه بطن شو بخونیم


که وقتی رسیدیم بالا قدرشو بدونیم


دردا دارن باهات میکنن دست رشته بازی


چیزی دور نمی مونه از چشم قاضی


پس بگو فردایی بازم هست


و همه سختی ها بازندس


بگو فکر می کنی از تو شکست خوردم ؟؟


تا فکر بکنی از تو یک دست بردم!


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:13  توسط   | 


    حرفی‌ نیست


                 صدائی نیست


                                  کلامی نیست


  باد هم نمیوزد


برگهای درخت رو به روی پنجره آرام و‌ بی‌ حرکت ایستاده اند


گویا آنها هم مثل بقیه خوابیده اند


و من تنها میاندیشم


جیرجیرک‌ها هم گویا خوابیده اند


صدای سکوت هم صدای قشنگیست


خوب شد ساعت دیواری ندارم


دلم برای دیروز تنگ میشود


دلم برای خودم تنگ میشود


از شوق یک دلتنگی‌ ته دلم غنج میرود


لبخندی بر لبهایم جا خشک می‌کند


به ژرفای آسمان


امشب خبری از ماه  هم نیست


دریای کبود آسمان دلم را به اعماق خود می کشد


غرق در امواج رویا


رویای دیروز یا فردا


نمی دانم


به اعماق آسمان پرواز می‌کنم


به ملکوت


به سکوت


لبخندی بر لبانم نشسته به ژرفای آسمان


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 4:59  توسط   | 

اهل گرمسارم


اهل گرمسارم

روزگارم بد نیست


چاه نفتی دارم

پول گازی

سر سوزن عقلی


رهبری دارم

بهتر از گاو دوان

دوستانی ،دستشان داغ ودرفش

و
مشایی که همین نزدیکیست


لای این شب بوها

گوییا می ...
اشد

پای آن کاج بلند


**


اهل گرمسارم


ازهمان روزکه خوردم پپسی

توی میدان ولیعصر

شدم تهرانی


**


اهل گرمسارم

پیشه ام حرافیست


گاه گاهی قفسی میسازم توی اوین

تا به آواز جوانی که در آن

زندانیست

غم بدبختیتان تازه شود


چه خیالی....چه خیالی میدانم

همشون بیجانند

خوب میدانم

حاصل دولت من بی نانیست


من مسلمانم


برسرم هالهءنور

جانمازم پرچم

مهرم زور

قصر سجاده من


من وضو باخون

مردم پیروجوان میگیرم


من نمازم را پی تکبیرةالحرام فقیه

پی قدقامت شورای نگهبان خواندم



حجرالاسود من

کلهء تاروسیاه اوباماست


**


اهل گرمسارم


نسبم شاید برسد

به یه هندونهءکالی در چین


نسب من شاید

به پسر عمه چاوز برسد

رهبرم بیخبر از خواب پرید


جنّتی زیبا شد


مرد بقال از من پرسید

چند مثقال کراک میخواهی


من ازاو پرسیدم


رأی مفت سیری چند؟



+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:38  توسط   | 

سبز یعنی...




سبز یعنی یک نشان افتخار

سبز يعني کهنه عشق ماندگار


سبز يعني انتهاي فصل سرد

سبز يعني سيدي از اهل درد


سبز يعني يک جهان مظلوميت

سبز يعني صبر بر محروميت


سبز يعني يک رسانه، يک پيام

سبز يعني سيدي والامقام


سبز يعني يک نماد زندگي

صلح و ايمان، عدل و دين، آزادگي



+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 4:56  توسط   |